از همه تون متشکرم ...فقط همین !
ببخشید تو این مدت نتونستم چیز جدیدی بنویسم می دونید چند وقتی هست خیلی جدی مشغول تمرین هستم .
خیلی حرفها واسه گفتن داشتم که دوست داشتم اینجا بنویسم . مثلا دلم می خواست از مراسم پرشین بلاگ براتون بنویسم . من قرار بود تو این مراسم یک اجرای پیانو داشته باشم که متاسفانه تو آخرین دقایق امکانات لازم برای این کار فراهم نشد و پیانوی سالن یهوی غیب شد . به هر حال از خانم پولادزاده مدیر مهربون پرشین بلاگ که منو به این مراسم دعوت کرد ممنونم .
راستی تو این مراسم دوستان وبلاگ نویس لطف کردند و از من هم به عنوان یک وبلاگ نویس سبز تقدیر کردند .بین خودمون باشه یه جایزه خوشگل هم گرفتم .

پنج شنبه بود ساعت دوازده که زنگ مدرسه خورد وقتی از مدرسه بیرون اومدم دیدم دو سه تا از دوستام که زودتر از من بیرون رفته بودند بدو بدو پیشم اومدند و گفتن : نیکتا نیکتا تبریک می گیم!
راستش من اولش نفهمیدم چه خبره ولی وقتی بیرون مدرسه دیدم بابای صورتی گلم با خوشحالی اومد و بغلم کرد و بهم تبریک گفت یه دفعه چشمم افتاد به پلاکاردی که وسط کوچه و جلوی در مدرسه آویزون شده بود.

واقعا که باورم نمی شد مدیر خوب مدرسه مون خانوم پازوکی عزیز که راستی راستی یه مدیر صورتی مهربونه زحمت کشیده بود و واسه موفقیت من تو وبلاگ نویسی و موسیقی تبریک گفته بود. اونقدر خوشحال بودم که نمی دونستم چیکار کنم فوری رفتم خونه ی عزیزجون (مادربزگ عزیزم) تا اونو خبر کنم اما عزیز جون دم در منتظرم بود و می گفت ساعت ده که برای خرید رفته اون پلاکارد رو دیده و چند بار اونو خونده و حسابی کیف کرده است.

از خدای بزرگ می خوام به من کمک کنه تا بتونم با تلاش و موفقیت در درس ها و کارهای دیگم زحمت هایی رو که پدر و مادر مهربونم ، معلم های عزیزم و خانوم مدیر خوب مدرسه می کشه جبران کنم.باز هم از خانوم مدیر صورتی خوبمون که امسال حسابی مدرسه مون رو خوشگل کرده و باعث شادی بچه ها شده تشکر می کنم یه تشکر صورتی.
نظرات ()
سلام به دوستای صورتی عزیزم
چند روز پیش که با مامان و بابای گلم به دیدن مادانا جون ( این
اسمیه که من از دو سالگی مادربزرگ عزیزمو صدا می کنم و
مخصوص خودمه ) وقتی از خیابون دماوند رد می شدیم گفتم
باباجون چرا این خیابون از وقتی که من یادم میاد و خیلی کوچولو
بودم همه ساختمون هاش عقب و جلو هستند ؟ بابام گفت
راستش سالهاست که می خوان این خیابون رو پهن تر بکنند و
برای همین باید ساختمون های کنار خیابون رو خراب کنند اما
چون خیلی از صاحب های اونا حاضر به این کار نیستند و از
طرفی شهرداری هم پول زیادی نداره بیشتر از بیست ساله که
خیابون دماوند همین وضعیت رو داره.
از شنیدن این حرفا خیلی ناراحت شدم . آخه چرا تو کشور ما
درست کردن یه خیابون که مردم راحت رفت و آمد کنند این قدر
دردسر داره و نمی تونن ساختمون های قدیمی رو خراب کنند
اما وقتی می خوان یه جاده بکشند که از یه فضای سبز بگذره یا
می خوان اونجاها خونه بسازند تند تند درختا رو قطع می کنند.
کاش آدم بزرگا یه خورده هم به آینده ی بچه هاشون
بیشتر فکر می کردند .
نظرات ()
سلام دوستای نازنینم
می دونید امروز چه روزیه؟
امروز تولد حضرت معصومه (ع) است . من این روز رو به همه ی
شما تبریک می گم. حتما می دونید که حضرت معصومه (ع)
خواهر عزیز امام هشتم حضرت امام رضا (ع) است که مقبره
اون تو شهر قم هست.
اما امروز یه روز خیلی مهم دیگه هم هست یه روز صورتی ،
یعنی " روز دختر " .
من روزدختر رو به همه ی دخترای ایران تبریک می گم .
روزتون مبارک
نظرات ()
سلام به همه ی دوستا ی صورتی
من امروز یه خبرجالب صورتی شنیدم که خوبه شما هم از اون با خبربشید.
خبر اینه که یه دختر 16 ساله استرالیایی که اسمش جسیکا هست تصمیم گرفته
که تنهایی بره و دور دنیا رو بگرده اون گفته که این سفر 8 ماه طول می کشه
وقتی به همکلاسیام این خبرو دادم همشون تعجب کردند ،آخه بیشتر ماها تا حالا
سوار کشتی و قایق نشده ایم و این سفر برامون خیلی عجیبه. من که خودم فقط
سه سال پیش وقتی می خواستیم بریم به ارومیه یه سفر کوچولو روی دریاچه
ارومیه داشتم که یه ربع بیشتر طول نکشید اما برای همیشه به خاطرم مونده.
موضوع جالب دیگه اینه که اون می خواد با یک قایق صورتی این کار رو بکنه.
شما فکر می کنید اون موفق بشه؟
نظرات ()
سلام به همه ی دوستای صورتی عزیزم
راستش رو بخواهید خیلی خیلی دلم برای همتون تنگ شده بود
، چون فکر می کنم چهار پنج ماهیه که نتونستم بهتون سر بزنم
اما همیشه به یاد شما دوستای مهربونم بودم .
از خدای مهربون و صورتی میخوام به من کمک کنه تا همیشه با
شما باشم.
این چند ماه یه مقدار زیادی هم بخاطر یکی دو تا کنسرت با
کمک استاد صورتی خوبم آقای ظریف و همراه با دوست نازنینم
نیلوفر سخت مشغول تمرین پیانو بودیم.
اما تو این فاصله چند تا سفر هم داشتم . یکی از اونا سفر به
مشهد مقدس همراه با مامان گلم بود که هدیه ی شهردار
خوبمان آقای دکتر قالیباف به برگزیدگان جشنواره ی محیط
زیست بود و برای من یه سفر با شکوه بود هم برای اینکه با
دوستای خیلی خوبی همسفربودم و هم برای اینکه اولین بار
بود که به دیدار امام رضا (ع) می رفتم.
یکی دیگه از سفرهام به شهر تویسرکان بود.یه شهر قدیمی
که هم پر از درخت گردو و باغه و هم اینکه بناهای تاریخی
زیادی داره ، یه چیز خیلی جالبی که دیدم یه درخت چنار خیلی
بزرگی بود که می گفتند 8500 سال عمر کرده و بزرگترین
درخت چنار دنیاست.
حتما خیلی از شما به مشهد مقدس سفر کرده اید اما کمتر
ممکنه به تویسرکان رفته باشید واسه ی همین اگه فرصتی
پیش بیاد در مورد چیزهایی که اونجا دیدم براتون می نویسم و
عکساشو هم براتون میذارم.
درسته که تو این مدت دلم برای شماها تنگ شده بود اما در
عوض یه تعطیلات خوب صورتی داشتم.
نظرات ()
سلام دوستای صورتی خوبم
من تا سه شنبه امتحان دارم و بعد از اون سعی می کنم بیشتر
با شما باشم.
نظرات ()
باز باران با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه من به پشت شیشه تنها ایستاده : در گذرها رودها راه اوفتاده. شاد و خرم یک دوسه گنجشک پرگو باز هر دم می پرند این سو و آن سو می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی آسمان امروز دیگر نیست نیلی یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگل های گیلان: کودکی دهساله بودم شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک از پرنده از چرنده از خزنده بود جنگل گرم و زنده آسمان آبی چو دریا یک دو ابر اینجا و آنجا چون دل من روز روشن بوی جنگل تازه و تر همچو می مستی دهنده بر درختان می زدی پر هر کجا زیبا پرنده برکه ها آرام و آبی برگ و گل هر جا نمایان چتر نیلوفر درخشان آفتابی سنگ ها از آب جسته از خزه پوشیده تن را بس وزغ آنجا نشسته دمبدم در شور و غوغا رودخانه با دوصد زیبا ترانه زیر پاهای درختان چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان چشمه ها چون شیشه های آفتابی نرم و خوش در جوش و لرزه توی آنها سنگ ریزه سرخ و سبز و زرد و آبی با دوپای کودکانه می پریدم همچو آهو می دویدم از سر جو دور می گشتم زخانه می پراندم سنگ ریزه تا دهد بر آب لرزه بهر چاه و بهر چاله می شکستم کرده خاله می کشانیدم به پایین شاخه های بیدمشکی دست من می گشت رنگین از تمشک سرخ و وحشی می شنیدم از پرنده داستانهای نهانی از لب باد وزنده راز های زندگانی هرچه می دیدم در آنجا بود دلکش ، بود زیبا شاد بودم می سرودم : " روز ! ای روز دلارا ! داده ات خورشید رخشان این چنین رخسار زیبا ورنه بودی زشت و بی جان ! " این درختان با همه سبزی و خوبی گو چه می بودند جز پاهای چوبی گر نبودی مهر رخشان ! " روز ! ای روز دلارا ! گر دلارایی ست ، از خورشید باشد ای درخت سبز و زیبا هرچه زیبایی ست از خورشید باشد ... " اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره آسمان گردیده تیره بسته شد رخساره خورشید رخشان ریخت باران ، ریخت باران جنگل از باد گریزان چرخ ها می زد چو دریا دانه های گرد باران پهن می گشتند هر جا برق چون شمشیر بران پاره می کرد ابرها را تندر دیوانه غران مشت می زد ابرها را روی برکه مرغ آبی از میانه ، از کناره با شتابی چرخ می زد بی شماره گیسوی سیمین مه را شانه می زد دست باران باد ها با فوت خوانا می نمودندش پریشان سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا بس دلارا بود جنگل به ! چه زیبا بود جنگل بس ترانه ، بس فسانه بس فسانه ، بس ترانه بس گوارا بود باران وه! چه زیبا بود باران می شنیدم اندر این گوهرفشانی رازهای جاودانی ،پند های آسمانی " بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا زندگانی - خواه تیره ، خواه روشن - هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا ! "
نظرات () سلام دوستای صورتی خوبم
دو سه روز پیش یه داستان خوندم که خیلی قشنگ بود براتون
می نویسم تا ببینم نظر چیه؟
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ی یک چاه
بدون آب . کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه
بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و
مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر
بمیره و زیاد زجر نکشه .
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار
خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی
خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها .
روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه
دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه
ی چاه رسید و بیرون اومد .
مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل
همیشه دو اتنخاب داریم . اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو
زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای
صعود .
نظرات ()