داستان چهار شمع

سلام دوستان عزیز صورتی

امروز من یک داستان خیلی قشنگ خوندم که بنظرم صورتی پر رنگ بود درست مثل خاله سیمینم برای همین اونو اینجا می نویسم تا شما  هم بخونید. 

داستان چهار شمع

چهار شمع به آهستگی می‌سوختند، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می‌رسید.

شمع اول: من صلح و آرامش هستم، هیچ کسی نمی‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی می‌میرم ....... سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد

شمع دوم   گفت: من ایمان و اعتقاد هستم، ولی برای بیشتر آدمها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگر روشن بمانم ......... سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارمکه دیگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده‌اند و اهمیت مرادرک نمی‌کنند، آنها حتی فراموش کرده‌اند که به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند .............. طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.

ناگهانکودکیوارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید، گفت: چراشما خاموش شده‌اید، همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید ......... سپس شروع به گریستن کرد ........... پــــــــس...

شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زمانیکه من وجود دارم مامی‌توانیم بقیه شمع‌ها را دوباره روشن کنیم، مـن امـــید هستم.....

 

باچشمانی که از اشک و شوق می‌درخشید ..... کودک شمعامیدرا برداشت و بقیه شمع‌ها راروشن کرد.

نورامید هرگز نباید از زندگی شما محو شود.

/ 5 نظر / 24 بازدید
عمو فرهاد

سلام نيكتا جان ، متن قشنگي بود اميدورام نور اميد هميشه در دلت پرتو افكن باشد و با عشق و ايمان خالصانه در راه صلح و آرامش جهان گام برداري.

علیرضا بهنام

بسیار عالی بود خواهر زاده گلم.[لبخند]

حمید پسر عمه بابا

نیکتا جان خیلی متن زیبایی بود. واقعا لذت بردم. نوشته هایت به انسان امید میدهد. سلامت و تندرست باشی

فرزاد حسنی

سلام خانم وبلاگ نویس خوندم و خیلی لذت بردم و از تو چه پنهون یه کمی هم امیدوارم شدم به این زندگی ! پسر عمه شما

بینا

سلام نیکتا ، من بینا هستم، کلاس سوم هستم و همسن تو هستم. من از این داستان تو خیلی خوشم اومد و دوست دارم با تو دوست بشوم. در ضمن تا یادم نرفته بگم که هم نوشته هایت خیلی قشنگند اما من از داستان تو بیشتر خوشم اومد. خداحافظ لطفا جوابم را بده